غمکــــده من

شاید من همان نقاب خندانی باشم که امروز از کنارت گذشت...

بغض چهل و ششم
نویسنده : مجهول - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥

دیگر برایم سخت شده باور کنم زندگی بهتر خواهد شد ...

... آنقدر غرق گشته ام که دیگر امیدی به نجات ندارم.

دیگر برایم سخت شده باور کنم فردایی به از دیروز خواهم داشت ...

... آنقدر زندگی کرده ام که دیگر میدانم سختی ها آسان نخواهند شد.

دیگر نمیگذارم امیدی پوچ, مرا چشم به راه آینده نگه دارد ...

... آنقدر شکست خوردم که دیگر میدانم مقصر تمام ناامیدی هایم, امید است.

حال تنها خواسته ام مرگ است ...

مرگ ... مرگ ... مرگ...

... اما حیف که جراتش را ندارم ...

 

الا ای مرگ در حسرتت پیر شدم
کجا ماندی که از زندگیَم سیر شدم
الا ای مرگ بر ما هم گذر کن
که من از دوریت دلگیر شدم

comment نظرات ()
بغض چهل و پنجم
نویسنده : مجهول - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢

تو لبخند مرا میبینی و غمهایم برای خودم میمانند ...

... چو لبخند ژکوند که گریه هایش دیده نمیشوند ... و همه دنیا او را با لبخندش میشناسند.

تو را میبینم که به لبهایم نگاه میکنی و پیش خود میپنداری دلش شاد است ... اگر حقیقت دل من را میخواهی بدانی غم را از چشمانم بخوان  ... که تنها چشمانم راست میگویند.

 

اشک در چشمان من طوفان غم دارد به دل

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل

 


comment نظرات ()
بغض چهل و چهارم
نویسنده : مجهول - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸

کاش دوباره کودک میشدم. چه دورانی خوشی بود!

هیچکس توقع نداشت برایش کوه درد باشم.

هیچکس توقع نداشت جلوی اشکهایم را بگیرم.

حرف دلم بر روی لبم بود و حرف روی لبم حقیقت دلم...

... و هر موقع غمی داشتم با گرمی آغوش مادر و جمله ساده " همه چیز درست خواهد شد " او محو میشد...

... هر روز برایم شروعی دوباره بود که گویا انجام هر کاری را ممکن میکرد.

در کودکی شاید گهگاهی زار میزدم اما دلم شاد بود. امروز گرچه زار نمیزنم اما خنده ای تلخ تر از زهر بر روی لبانم نقش بسته است.

مادر دوباره مرا به آغوشت بگیر و در گوشم زمزمه کن " همه چیز درست خواهد شد " با اینکه میدانی و میدانم این حرف دیگر حقیقت ندارد!

 

 

دیگر ای دوست نخوان قصه در گوش من از بود و نبود

زیر این گنبد مینای کبود، که در این هستی و امکان وجود

از برای همه بود، ولی از بهر دل کوچک ما ، هیچ نبود


comment نظرات ()
بغض چهل و سوم
نویسنده : مجهول - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥

تو میگویی زندگی بر خلاف آرزوهایت گذشت ...

... اما من به آرزویم خواهم رسید

... افسوس از آن لحظه که بینی آرزویت بر خلاف زندگیت است!

 


روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدک رقص کند, جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید:

وفادار برفت

آن دل سوخته, خسته ازین دار برفت...

 

comment نظرات ()
بغض چهل و دوم
نویسنده : مجهول - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱

تو مرا شاد میبینی چون میدانم شادیم تو را شاد میکند. خنده ام را به نگاهت آویزان کرده ام تا نکند غم را از چشمانم بخوانی. اما باز هم مثل همیشه از این بغض احساس خفگی میکنم. تو مرا آن که هستم نمیبینی چون آن که هستم نیست آن که تو میبینی. بخاطرت هر روز من جدال بین خنده و گریه شده. اما باز امروز هم یک هیچ به نفع گریه شد!

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

درمیان خنده های تلخ من

گریه های پنهانیم را حس نکرد


comment نظرات ()
بغض چهل و یکم
نویسنده : مجهول - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸

 

هر لحظه منتظر تبری هستم که در آستینت پنهان کرده ای. هر بار که پشتم را به تو میکنم منتظر خنجری هستم که از پشت بر من فرود می آید. هر بار لبخندی میزنم منتظر اشکی هستم که در برابر این لبخند از من خواهی گرفت. چرا تیر خلاصی را به سویم شلیک نمیکنی؟

 

دوستی با هر که کردم خشم مادر زاد شد

آشیان هر جا گزیدم خانه ی صیاد شد

دوستی با هر که کردم مظهر نیرنگ شد

ظاهرش زیبا ولی در باطنش صد رنگ شد

 

 


comment نظرات ()
بغض چهلم
نویسنده : مجهول - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢

 

چهل بغض گذشت و هیچکدام نشکستند. چهل اشک بیصدا ریخت اما هیچ کدام خشک نشدند. امشب چلّه بغض اولم را گرفتم اما این پیراهن سیاه از تن برون نخواهم کرد.

من از گریه بیزارم اما از خنده بیزارتر

من از دروغ بیزارم اما از حقیقت بیزارتر

مرا از این سراب پوچ راحتم کن, چون

من از مرگ بیزارم اما از زندگی بیزارتر

 


comment نظرات ()
بغض سی و نهم
نویسنده : مجهول - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

از خودم میپرسم: راز خوشبختی چیست؟ ... شادمان کیست؟

چه کسی هست که از بودن در این زندان بی دیوار خرسند است؟

چه کسی لبخند پوچ دنیا را بر لبانش شکر میگوید؟

این فریب هفت رنگ را چه کسی باور دارد؟ .... هیچکس و همه.

 

 

زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم ...


comment نظرات ()
← صفحه بعد